تبليغاتX
مدارا - شاملو , زیبایی میان خورشید های همیشه

مدارا

...

 

روزگار غریبیست , شاملو نیست و در نبودش گوئیا باید از هر چه خوب است و نیست همچو خودش یاد نماییم:

 "چه بگویم  ؟

سخنی نیست ... "

شاملو ,  شاعر اندیشه بود . احساس در شعر شاملو  ممزوج عقلانیت می گشت تا خرد , شعری شود که انسان , مسئولیت خویش را درک کند و از  ابژه بودن به سوژه شدن سوق یابد. شاملو , دغدغه انسان داشت و برای انسان می سرود :

" با  این همه از یاد مبر

که ما

-من و تو –

انسان را

رعایت کرده ایم. "

 

شاملو , شاعر آزادی بود و زبان  او در نوشتار و گفتار بیش از  هر چیزی  در پی آزادی بود  به زعم بامداد  طنین آزادی هر چه ناچیز  حتی در گلو گاه  پرنده ای کوچک  به عدالت می انجامد.

 ” آه اگر آزادی

حنجره ای داشت

به اندازه گلوگاه پرنده ای کوچک

هیج کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمیماند "

 

شاملو , متفاوت بود و تفاوت او را  فردیتی پلورال می داد که بری از همرنگ جماعت شدن و بی باک از رسوایی آن به جهان به گونه ای انسانی بیاندیشد نه ایرانی.

به همین دلیل شاملو پرواز را به خاطر نمی سپرد که عقل انتقادی او را  دیگرگونه روایتی دکارتی می داد که تاویلی نو در اندازد

"به پرواز

شک کرده بودم

به هنگامی که شانه هایم

از توان سهمگین بال 

خمیده بود. "

شاملو , به  عشق  نه بگونه ی مازوخیست شرقی و نه متاثر از سنت های گفتمان مردسالارانه  که به دیده ای انسانی , مدرن و قابل احترام می نگریست.

به زعم "بامداد " هر چیز جهان ما به جز عشقی جنون آسا , دیوانگی است . بهمین علت  با وسواسی متاثر از عقل انتقادی و ستایش انسان , نگران عشق بود:

"همه

لرزش دست و دلم

از آن بود

که عشق

پناهی گردد

پروازی نه 

گریزگاهی گردد

....

و خنکای مرهمی

بر شعله زخمی

نه شور شعله بر سرمای درون

آی عشق آی عشق "

 

و بدنگونه شاملو چهره آبی و سرخ عشق را صدا می زند و از پنهانگاه فرا می خواندش تا انسان با عشق پرواز کند و درون سردش  از شعله آن پویا شود.

شاملو شاعر مبارزه بود و بر توتالیتاریسم  بیش از هر نظام سیاسی دیکتاتوری و بسته می تاخت که در تمامیت خواهی, جدا از ظلم و ستم  , انسانیت , عشق و همه چیز آدمی به یغما می رود.

" دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی  دوستت دارم

دلت را می پویند

مبادا شعله ای  در آن نهان باشد "

شاملو ، زبان دروغ ما نبود. بل,  تلخی سکوت صداقت ما را ندا می داد.  شاملو, راوی اجداد ما بود نه به زبان نصیحیت ریش سفیدانه که به پاکی و عطوفت کودکانه .

شاملو از دد و دیو ملول بود و از زبان پریا ,   راوی قصه ی آدمهای ایرانی بود :

 " یکی بود و یکی نبود

زیر گنید کبود

لخت و عور تنگ و غروب

 سه تا پری نشسته بود "

قصه های پریا, واقیعت ما بود که با صدای زنجیر و ناله شبگیر در گوشمان نواخته می شد و ما خو گرفته به آن در پی گسلاندنشان بودیم  چرا که خود زنجیر به پا نموده ایم و شاملو گلایه کنان می خواست که شهر ما عاری از زنجیر و  ناله شبگیر شود .

" عوضش تو شهر ما ]                    آخ ! نمی دونین پریا ![

در برجا وا می شن , برده دارا رسوا میشن

غلوما آزاد میشن, ویرونه ها آباد میشن

هر کی که غصه داره

غمشو زمین می زاره

قالی میشن حصیرا

آزاد میشن اسیرا "

شاملو , شاعر آزادی , انسانیت و مسئولیت  به پاکی زیست و به نیکی ماند.  او تبلور همان بود که خود سرود:

" گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
 
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک! "

 

و اکنون در نبود عشق , آزادی , انسانیت و صلح " که شهر / همه بیگانگی و عداوت است "  زادروز بامداد را به طلوع نظاره می نشینیم که یاد او گرامی داشت حرمت این نبود ها ست.

"روزی ما دوباره کبوترهایمان را 

پرواز خواهیم داد

و مهربانی

دست زیبایی را خواهد گرفت

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که نباشم. "

 

  •  برای مطالعه بیشتر در خصوص شاملو به  وبلاگ کیهو  مراجعه کنید

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 18:42 توسط حميد موذني| |