مدارا
...
روز شکار، پیرزنی با قباد گفت/کاز آتش فساد تو، جز دود و آه نیست روزی بیا به کلبهی ما از ره شکار/تحقیق حال گوشهنشینان گناه نیست هنگام چاشت، سفرهی بی نان ما ببین/تا بنگری که نام و نشان از رفاه نیست دزدم لحاف برد و شبان گاو پس نداد/دیگر به کشور تو، امان و پناه نیست از تشنگی، کدوبنم امسال خشک شد/آب قنات بردی و آبی بچاه نیست سنگینی خراج، بما عرضه تنگ کرد/گندم تُراست، حاصل ما غیر کاه نیست در دامن تو، دیده جز آلودگی ندید/بر عیبهای روشن خویشت، نگاه نیست حکم دروغ دادی و گفتی حقیقت است/کار تباه کردی و گفتی تباه نیست صد جور دیدم از سگ و دربان به درگهت/جز سفله و بخیل، درین بارگاه نیست ویرانه شد ز ظلم تو، هر مسکن و دهی/یغماگر است چون تو کسی، پادشاه نیست مردی در آنزمان که شدی صید گرگ آز/از بهر مرده، حاجت تخت و کلاه نیست یکدوست از برای تو نگذاشت دشمنی/یک مرد رزمجوی، ترا در سپاه نیست جمعی سیاهروز سیهکاری تو اند/باور مکن که بهر تو روز سیاه نیست مزدور خفته را ندهد مزد، هیچکس/میدان همت است جهان، خوابگاه نیست تقویم عمر ماست جهان، هر چه میکنیم/بیرون ز دفتر کهن سال و ماه نیست سختی کشی ز دهر، چو سختی دهی بخلق/در کیفر فلک، غلط و اشتباه نیست.


